ابن المقفع ( مترجم : منشي )
150
كليله و دمنه ( فارسي )
ديگر روز مقدّم قضات ماجرا بنزديك شير بد و عرضه كرد . شير آن بستد و او را باز گردانيد ، و مادر را بطلبيد . چون مادر شير ماجرا بخواند و بر مضمون آن واقف گشت در اضطراب آمد و گفت : اگر سخن درشت رانم و موافق راى ملك نباشد ، و اگر تحرّز نمايم [ 1 ] جانب شفقت و نصيحت مهمل ماند . شير گفت : در تقرير ابواب مناصحت محابا و مراقبت شرط نيست ، و سخن او در محلّ هر چه قبولتر [ 2 ] نشيند و آن را بر ريبت و شبهت آسيب [ 3 ] و مناسبت نباشد . گفت : ملك ميان دروغ و راست فرق نميكند ، و منفعت خويش از مضرّت نميشناسد . و دمنه بدين فرصت كه مييابد فتنهاي انگيزد كه راى ملك در تدارك آن عاجز آيد ، و شمشير او از تلافي آن قاصر . و بخشم برخاست و برفت . ديگر روز دمنه را بيرون آوردند ، و قضات فراهم آمدند ، و در مجمع عامّ بنشستند ، و معتمد قاضي همان فصل روز اوّل تازه گردانيد . چون كسي در حقّ وى سخني نگفت مقدّم قضات روى به دو آورد و گفت : اگر چه حاضران ترا بخاموشي ياري ميدهند دلهاى همگنان [ 4 ] در اين خيانت بر تو قرار گرفته است ، و ترا با اين سمت و وصمت در زندگاني ميان اين طايفه چه فايده ؟ و بصلاح حال و مآل تو آن لايقتر كه بگناه اقرار كني ، و بتوبت و انابت خود را از تبعت آخرت مسلّم [ 5 ] گرداني ، و باز رهي [ 6 ] اگر خوش خوئي از گران قرطباتان * و گر بدخوئي از گران قرطباني [ 7 ]
--> [ 1 ] . ( 4 ) محابا ( محاباة از حبو ) باك از كسي داشتن و پرواى خوش آمد و بد آمد او را داشتن . [ 2 ] . ( 5 ) هر چه قبولتر قبول بمعني مقبول به كار رفته ، و از اينجاست قبوليّت مورد قبول بودن . [ 3 ] . ( 6 ) آسيب اينجا بمعني نزديكي و مماسّه و برخورد خفيف است . كلمه را نسخهء اساس و و و نافذ دارند ، در ساير نسخ كاتب حذف كرده است ، در كتب لغت هم اين معني براى اين لفظ قيد نشده است . رك به 79 / 1 ح و 88 / 8 . [ 4 ] . ( 12 ) همگنان در نسخهء اساس : همكان . [ 5 ] . ( 14 ) مسلّم ص 134 ح بر س 13 ديده شود . [ 6 ] . ( 14 ) بازرهي با شعري كه بعد ميآيد متّصل بايد خوانده شود و يك جمله ساخته شود . كساني كه ملتفت اين نكته نبودهاند اينجا بيت ديگري از اين قصيدهء سنائي را قبل از اين بيت علاوه كردهاند . [ 7 ] . ( 15 ) قرطبان و قرطباني اصل لغت را نميدانم چيست و از كجاست ، كلمه را بمعني « كسي كه غيرت براى اهل و عيال خود ندارد » گفتهاند و بعضي از لغت دانان عرب آن را از مادّهء كلب دانستهاند كه بمعني زن بردن از براى كسان است و گفتهاند « تان » در آخر آن زائده است و جاى بي و تي بدل شده است و كلتبان و قلطبان و قرطبان شده است و بمعني ديّوث در شعر و نثر عربي به كار رفته است ( تكملة اصلاح ما تغلط فيه العامّة تأليف جواليقي ، چاپ .